الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

517

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و حصول لذت به ادراك حسن آن منكر نيست ، و منكر از آن حسن چيزى است كه غير محسوس باشد . جواب بدان كه حسن و جمال در غير محسوسات موجود است ، چه گفته‌اند كه اين خلق و علم خوب‌اند ، و اين سيرت نيز خوب است ، و اين خصلتها جميل‌اند . و به اخلاق جميله جز علم و عقل و عفت و شجاعت و تقوى و كرم و مروت و ديگر خصلتهاى نيك نخواسته است . و چيزى از اين صفتها به حواس خمس يافته نشود ، بلكه به نور بصيرت باطن يافته شود . و اين خصلتهاى جميله همه محبوبند ، و موصوف بدين صفتها نزد كسى كه صفات او بداند بالطبع محبوب است . و دليل [ آن ] كه كار همچنان است آن كه طبعها بر حب انبيا و اصحاب آنها - با آن كه ايشان را نديده‌اند - آفريده شده‌اند ، بلكه بر دوستى ارباب مذاهب ، چون شافعى و أبو حنيفه و مالك و غير آنها ، تا بغايتى كه حب صاحب مذهب مرد را از حد عشق درگذراند ، و باعث باشد بر آن كه همهء مالهاى خود در نصرت مذهب و مدافعت كردن از آن خرج كند ، و جان خود در مخاطره اندازد به جنگ كسى كه در امام و متبوع او طعن كند ، چه بسيار خونها در نصرت ارباب مذاهب ريخته شده است ! و كاشكى بدانمى كه كسى [ كه ] شافعى را دوست دارد چرا دوست دارد ؟ و « 24 » هرگز صورت او نديده است . اگر صورت او بديدى باشد كه استحسان « 25 » نكردى . پس استحسان او كه او را بر افراط دوستى باعث آمده است استحسان صورت باطن اوست نه صورت ظاهر او ، كه صورت ظاهر او در زير خاك غايب شده است و خاك گشته است ، و او را كه دوست مىدارد براى صفات باطن او دوست مىدارد ، از دين و تقوى و بسيارى علم و محيط شدن به مدارك دين و قيام نمودن او به افاضهء علم شرع و نشر او اين خيرات را در عالم . و اين كارهاى خوب است كه خوبى آن دريافته نشود مگر به نور بصيرت ، و اما حسها از آن قاصر است [ 387 ] . و همچنين كسى كه أبو بكر صدّيق را - رضى اللّه عنه - دوست دارد و او را بر غير او ترجيح كند ، يا على را - رضى اللّه عنه - دوست دارد و او را بر غير او ترجيح كند و براى او تعصب برزد « 26 » ، دوستى او جز براى استحسان صورت باطن او نباشد ، از علم و دين و تقوى و شجاعت و كرم و غير آن . و معلوم است كه كسى كه صدّيق را - رضى اللّه عنه - مثلا دوست دارد گوشت و استخوان و پوست و اطراف [ و شكل ] او را دوست ندارد ، چه آن همه زوال پذيرفته است و بدل شده و نيست گشته ، و ليكن آن چه صديق بدان صديق بود باقى مانده است ، و آن صفتهاى پسنديده است كه مصادر سيرتهاى خوب است . پس دوستى باقى است به بقاى آن صفتها ، با زوال همهء صورتها ، و رجوع كل آن صفتها به علم و قدرت است ، چه حقايق كارها بدانست و قدرت آن

--> ( 24 ) و حال آن كه . ( 25 ) استحسان ، نيكو شمردن ، پسنديدن . ( 26 ) برزيدن ، ورزيدن .